گزیده ای از متن سخنرانیم به مناسبت سومین روز درگذشت جانگداز پدر
با نهایت تأسف و تأثر، پدرم، تیمسار سرتیپ بیژن امیرشکاری، سرباز بزرگ میهن و قهرمان عرصه های پیکار با متجاوزان بعثی عراق، در ساعت 1۴:۵۶ روز جمعه، 27/6/1388، درگذشت. تعداد شرکت کنندگان از طیفها و گرایشهای مختلف فکری و طبقات مختلف اجتماعی، در مراسم پرشکوه تدفین و ختم آن شادروان، به قدری فراوان بود، که در کمترین مراسمی از این قبیل، این تعداد شرکت کننده، دیده شده است. بدینوسیله نهایت سپاس خود را به تمامی کسانی که در این مراسم پرشکوه شرکت کردند، اعلام می کنم. متن ذیل، گزیده ای از سخنرانیم، به مناسبت سومین روز درگذشت پدر است که روز دوشنبه، 30/6/1388، در مراسم ختم ایشان، ایراد گشته است:
((با درود، عرایضم را با شعری از حافظ، آغاز می کنم:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثـبـت اسـت بـر جـریـدۀ عـالـم دوام مـا
با سپاس فراوان از شرکت تمامی حضار بزرگوار، صحبت کردن در مراسم ختم پدر، برای من، بسیار دشوار است. اول به جهت این که بزرگترین فرزند ایشان هستم و تألمات روحی فراوانی که در اثر درگذشت ایشان حاصل شده است، این سخنرانی را برای من دشوار می کند و دوم این که سجایای اخلاقی آن بزرگوار، آن قدر زیاد بود که بیان تمامی آن صفات در این مختصر نمی گنجد. به هر تقدیر، انجام این سخنرانی، تکلیفی است که از طرف بزرگان فامیل به من محول شده، و از آن جایی که آن بزرگوار، همیشه توصیه می کرد که پس از درگذشتش، حرف بزرگان فامیل را مدنظر قرار دهیم، مجبور به پذیرش این تکلیف شاق شدم…
پدرم، علاقۀ فراوانی به میهن عزیزمان ایران داشت و به همین جهت، به رغم هوش سرشار و این که قادر بود در بهترین دانشگاههای آن روز ایران، تحصیل کند، وارد ارتش شد. به این ترتیب که در سال 1346، پس از طی دوران دبیرستان نظام، وارد دانشکدۀ افسری شد و پس از طی دورۀ مقدماتی در مرکز آموزش پیادۀ شیراز، خدمت خود را در ارتش ادامه داد. با آغاز جنگ تحمیلی، در سال 1359، و حملۀ مزدوران عراق، به ایران عزیز، پدر، که در آن هنگام، با درجۀ سروانی در مرکز آموزش 05 کرمان، خدمت می کرد، داوطلبانه در جبهه ها حضور پیدا کرد.
در آغازین ماههای تهاجم سراسری عراق به خاک ایران، مسؤولان رده بالای ارتش ایران به منظور تامین یگانهای عملیاتی به فکر تشکیل گردانهای 800 در مراکز آموزشی نزاجا افتادند و پس از بحث و بررسی کارشناسانه، طی امریه ای به یگانهای آموزشی، مقرر شد که هر مرکز آموزش، یک گردان رزمی را با توجه به جدول سازمانی گردانهای رزمی پیاده، سازماندهی کند. بر همین مبنا، در اوایل جنگ تحمیلی (اسفندماه 1359) یک یگان رزمی به نام گردان 808 پیاده در مرکز آموزش 05 کرمان، توسط پدرم تشکیل گردید. متعاقباً از طریق آمادگاهها و معاونت لجستیکی نزاجا اقلام دهگانه به گردان 808 پیاده واگذار شد و در مرکز آموزش، سلاحهای سنگین مانند خمپاره و سلاحهای ضد تانک، به سربازانِ وظیفه و پایورتحویل و بر اساس برنامه ارسالی از معاونت آموزشی نزاجا آموزشهای لازم داده شد. در آن هنگام، پدرم، معاون فرماندۀ گردان بود.
پس از آموزشهای لازم، در تاریخ 17/7/1360، اولین گروه پیشرو این یگان، به منطقۀ عملیاتی دزفول اعزام شد و در پادگان دو کوهه مستقر گردید. در 26/7/1360، گردان با تجهیزات کامل، به منطقۀ دزفول عزیمت کرد و پس از شناسایی محورهای منطقه در محور سرخه مشطت در جوار گردان 174 لشکر 21 حمزه، در مواضع پدافندی مستقر گردید.
بعد از 2 ماه، گردان 808 بنا بر نیاز از منطقه مذکور به منطقه عملیاتی گیلان غرب عزیمت کرد و تحت امر تیپ 58 ذوالفقار قرار گرفت. در همین ایام؛ یعنی درست در 9/9/1360 بود که پدرم، برادرش، سرگرد شهید هوشنگ امیرشکاری را که در لشکر 16 زرهی قزوین، خدمت می کرد، در عملیات طریق القدس که به آزادی بستان و قطع راههای تدارکاتی دشمن به سوی خرمشهر منتهی شد، از دست داد؛ اما با روحیه ای مقاوم، به نبرد علیه دشمن متجاوز ادامه داد.
گردان 808، به فرماندهیِ پدرم، بعد از شناسایی منطقه و محورهای عملیاتی و پس از اقدامات لازم به همراه تیپ 58 ذوالفقار در عملیات مطلع الفجر( مورخ 22/9/1360)، جهت آزادسازی ارتفاعات شیاه کوه شرکت کرد و پس از اتمام عملیات در ارتفاعات آزاد شده به پدافند پرداخت که همانجا پدرم ترکش خورد و سکتۀ قلبی کرد؛ اما دست از مبارزه برنداشت. اوایل سال 61، گردان 808 در محور چُغا حَمّام(گیلان غرب) درمواضع پدافندی مستقر شد. همان سال از محور چُغا حَمّام به منطقۀ عملیاتی مهران عزیمت کرد و تحت امر تیپ 45 سراب در ارتفاعات قلاویزان در مواضع پدافندی قرار گرفت و همزمان با پدافند، شناسایی منطقه و محورهای مهم را بطور دقیق شروع و در مرداد ماه سال 1362 همراه با تیپ 84 خرم آباد، در عملیات گستردۀ والفجر 3 جهت آزاد سازی شهر و جاده مهران و ارتفاعات 343 و 313 شرکت کرد و پس از اتمام عملیات در منطقۀ آزاد شده مهران در مواضع پدافندی مستقر گردید. تا این تاریخ، گردان همچنان در تابعیت مرکز آموزش 05 کرمان قرار داشت و بعد از آن، تحت فرماندهی لشکر 88 زرهی زاهدان قرار گرفت که در آن هنگام، مأموریت پدرم در آن به پایان رسید.
در طول جنگ، پدر، به جز آموزش به نیروهای ارتش، به نیروهای سپاه و بسیج هم برای جنگ آموزش می داد.
در سال 1367، پس از این که پدر، به فرماندهی مرکز آموزش 05 کرمان رسید، جانشین فرماندهی تیپ 37 زرهی شیراز شد. بعد از حملۀ سومار، تیپ در گردنۀ قَلّاجِه بود و از آنجا به گیلان غرب عزیمت کرد. با پذیرش قطعنامۀ 5۹۸ شورای امنیت توسط طرفین متخاصمین و برقراری آتش بس میان ایران و عراق، پدر، که در تیپ 37 زرهی، سمت جانشین فرماندهی تیپ را داشت، به عنوان یکی از نمایندگان ارتش، با نیروهای یونیماگ(نیروهای حافظ صلح ملل متحد)، مذاکره کرد و از آنجا بود که به دلیل رشادتهای فراوان در جنگ، با هفت سال ارشدیت، به درجۀ سرتیپی(درجۀ ژنرالی) ارتقا پیدا کرد. بعدها، پدر، در معاونت احتیاط نیروی زمینی بود و آخرین سمتی که داشت، جانشینی فرماندهی تعمیر و نگهداری کل ارتش بود و در نهایت، در مهرماه 1376، با این که با بازنشستگی او مخالفت می کردند، به دلیل جراحتهای جسمی و روحی فراوان، بازنشست شد.
از مهر 1376، تا شامگاه 24 ام شهریورماه امسال، که به کما رفت، تمام مدت عمر، مشغول مطالعه بود و لحظه ای از تحقیق و تفحص غافل نشد. پدرم، بسیار انسان فروتن و متواضعی بود. بارها خود من شاهد بودم که از ادارۀ عقیدتی-سیاسی و ادارات دیگر ارتش، با او تماس گرفته می شد که در رادیو و تلویزیون مصاحبه کند و نمی پذیرفت. وقتی که برخی اطرافیان، از او می پرسیدند که برای چه حاضر به مصاحبه نیست، پاسخ می داد من برای مملکتم جنگیده ام و نیازی به تبلیغ برای وظیفه ای که انجام داده ام ندارم. بسیار عاشق ایران بود. همرزمانش تعریف می کنند که در خاکریز خم نمی شد و تیراندازی می کرد و وقتی علت این امر را از او می پرسیدند می گفت من در خاکریز خم نمی شوم؛ کسی که باید خم بشود دشمن است. در جبهه می گفت که سربازان، مثل بچه های من هستند. هرکدام از اینها که کشته شود، یکی از بچه های من کشته شده است.
در شدیدترین و بحرانیترین لحظات، بسیار به حفظ روحیه تأکید می کرد و همیشه این عبارت ناپلئون را تکرار می کرد که روحیه، سه چهارم قواست. به اطرافیان، دلداری می داد و آنها را به مقاومت تشویق می کرد.
تواضع، فروتنی و افتادگی پدر، به همراه مهربانی و حس انساندوستی او در حدی بود که هرکسی را که می توانست گرهی از کارش باز کند، بدون این که حاجت نیازمند را روا نکند، رها نمی کرد. بارها شاهد بودم که از رفتگر محله تا غریبه ترین و ناشناسترین افراد، که نیازمند کمک پدر بودند، نزدش می رفتند و پدر، در صورت توان، با نهایت فروتنی، بدون هیچ گونه منتی کار آنها را انجام می داد.
مادر و همسرش را بسیار دوست داشت. همیشه به مادرم-این اسوۀ صبر و استقامت- می گفت تمامی افتخارات من متعلق به توست.
بسیار مردمدار و با انعطاف بود. تولرانس و تساهل خاصی در اندیشه هایش داشت. خوش مشرب و خوش برخورد بود. گوش دادن و فهمیدن حرف افراد، خیلی مهم است که شما گوش کنید فردی حرفش را بزند و توجه کنید و حرف فرد و احساس او را متوجه شوید و پدر، چنین می کرد. بسیار فرد خوش حافظه ای بود. کافی بود فردی را حتی مدت پنج دقیقه در جایی ببیند. پس از گذشت مدت زمان مدید، او را می شناخت. اکثر سربازان خودش را به نام کوچک می شناخت.
سعدیا، مرد نکو نام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
تصور می کنم پدرم، مصداق بارز این شعر بود و تمام کسانی هم که او را می شناسند، این را تأیید می کنند. خوشبختم که پدرم در اوج عزت و افتخار از میان ما رفت. پدر، آن قدر محبوب بود که ما فرزندان او و همینطور مادرم، در مراسم خاکسپاری، برخی از کسانی که شرکت کردند و حتی زیر تابوتش را گرفتند، نمی شناختیم. امیدوارم که همه ما بتوانیم مثل آن بزرگوار، نام نیکی از خودمان به جای بگذاریم. او همچنان، سرباز بود، سربازوار زیست و با افتخار، بدرود حیات گفت. یادش گرامی و روانش شاد باد.
شـربـتی از لـب لـعـلش نـچشیدیم و برفت روی مــه پــیـکـر او، ســیــر نــدیـدیـم و برفت
گــویـی از صـحبت ما نیک به تنگ آمده بود بـار بـر بـست و به گـردش نـرسـیدیم و برفت
عـشـوه دادند که بـر ما، گذری خواهی کرد دیــدی آخـر کـه چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چنین در چمن حسن و لطـافت لیـکـن در گـلـسـتـان وصــالـش نـچـمـیـدیـم و بـرفت
همچو حافظ، همه شب ناله و زاری کردیم کای دریغا، بـه وداعش نرسیدیم و برفت….))
+ نوشته شده توسط امیرعباس امیرشکاری در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت
0:0 |